۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

تکان‌های عقب افتاده



بعد عمری بالاخره سری زدیم به وبلاگ. فقط می‌تونم بگم حیف که نمی‌نویسم، عمر زود گذر و همین نوشته‌ها خاطره انگیز می‌کنه. داشتم پست‌های قبلیم و مرور می‌کردم یه پست بود به اسم تلاش برای بقا. جالب دقیقاً وصف حال الانمه. دارم درس می‌خونم برا جاب اینترویو، دفعه پیش که اینترویو می‌دادم هم زمان بود با نوشتن تز‌، فکر می‌کردم که شق القمر کردم با این همه انعطاف و توانایی هندل کردن اوضاع. حالا تزی در کار نیست، "کار" در کار هست، از یه طرف باید بری سر کار، ددلاین داری، اونجا تموم شده، جیم بزنی‌ بیای خونه بشینی‌ پشت میز، یه سری تاپیکی که تو دانشگاه هم ازش متنفر بودم و دوباره بخونی....
.ولی‌ دلم روشنه، امیدوارم جواب بده، حالا ما که زورمونو زادیم، باقیش دست حج آقاست. 
حسابی‌ یاد دوران شیرین کنکور افتادم، یه درسی‌ میخوندیم، لامصب تموم هم نمی‌شد. ولی‌ تلنگر خوبی‌ بود، یه فشاری آدم هر از گاهی به خودش بیار خوبه، شرایط ایده آلی  اینه که زود تر جواب  اینترویو بیاد، اگه اکی باشه به قول امام یه تو دهانی محکمی بزنیم به این آمریکا 
تو این هیرو ویر، آمریکایی هم شدیم، جالب بود باید وای می‌‌ایستادی به پرچم آمریکا قسم میخوردی که به اصول این کشور پایبندی، 
همین جوری که دست روی سینه بود یاد صاف دبیرستان امام رضا افتادم، که چه قدر فحش نثار این آمریکاِ بنده خدا کردیم، خلاصه وجدانم فرمان داد دستتو بردار، آدم چشم دریده پر رو :).
به هر حل، حال ما خوب است، ولی‌ بهتر هم می‌توانست باشد، الهی امین، 
میریم تا فشار بعدی، امیدوارم این دفعه وقفه ۵ ساله نیفته :)

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

پنج ساله بعد


این وبلاگ هم شده سال شمارِ خروج ما از مملکت. ۵ سال گذشت، نمیدونم قراره یه روزی بر گردم ایران برای زندگی‌ یا اینکه قراره همینجا سرمونو بذاریم زمین. 

دقیق یادم نمیاد، ولی‌ تصورات عجیب غریبی که اون اوائل داشتم الان برام بسیار جالبه، یه غرور مسخره دنبال خودمون راه انداخته بودیم انتقاد پذیری در حد صفر. جالب میشد یه بار با اون آدم میشستم صحبت میکردم، ببینم چه فرقی‌ کرده تو این مدت. 

دوست داشتم بدونم اگر این چند سالی‌ تو ایران سپری کرده بودم الان چه موقعیت و شرایطی داشتم؟
چند تا سوال:
الان خوشحالی‌؟ نسبتا آره.
آیا میتونستی از زمانت بهتر استفاده کنی‌؟ مسلما بله.
پس چرا نکردی؟ ترجیح لذت لحظه به سختیه کار. 
چه چیزی رو عوض میکردی؟ مورد بزرگی به ذهنم نمیاد که پشیمون باشم، بیشتر جزئیات.
مثل بزن! اخلاق رفتار و عادت.

امیدوارم اگه ۵ سال دیگه اینجا چیزی می نویسم، مرور خاطرات شاد و شیرین باشه.

-مهرداد 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

نکات کنکوری


عجب بابا

چی‌ فکر می‌‌کردیم چی‌ شد. پیچش نمی‌‌دم لپ کلام اینجاست که حال حاضر با تصورات خوش و شیرین شکل گرفته درذهن از بدو تولد تا الان جور نیست. یعنی‌ چی‌؟ منظور اینه که یا زیادی خودتو دست بالا گرفتی‌ یا اینکه خیال خام در سر می‌‌پروروندی. حداقل با خودم یکی‌ که تعارف ندارم.

جالبه برام که این ذهنیت خوش و شیرین چه جوری شکل میگیره. کسی‌ که به آدم مستقیم دیکته نمی‌کنه، پس این خودتی که اینجوری به دنیا نگاه کردی.

به نظر من کسی‌ خوشبخته که با خودش رودرواسی نداشته باشه. اگه نمیتونی‌، حرص نخور. اگه میتونی‌، زیادی پف نکن. آدم بعضی‌ وقتها این قدر غرق زندگی‌ می‌شه که حال حوصله فکر کردن به صلاحو مصلحت خودشو هم نداره. نه اینکه حالشو نداشته باشه، چون کار سخت و پر هزینه‌ای هست هی‌ پشت گوش میندازه.ولی‌ اگه بشینی‌ او‌ خودتو نقد کنی‌ میبینی‌ چه قدر سوتی دادی تا حالا.

اصلا قصد ناشکری ندارم، اتفاقا هر شب شکر اینی که هستم به جا میارم. فقط سعی‌ کن از این به بعد تو زندگیت اینهارو هم در نظر بگیری:

خوشحال باش از اینی که میتونی‌ برای خودت تصمیم بگیری.

واقع گرا باش و هیچ موقع از حقیقت نترس.

ضعف هاتو بشناس، تحلیلش کن و از فائق اومدن بر اونها لذت ببر.

کاری رو که شروع کردی تموم کن.

یاد بگیر از زندگیت لذت ببری.
...

(در حال زور زدن برای ساختن یک آهنگ)

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

سمساریِ سر کوچه

یکی‌ دو روز بود این چشم ما عیب کرده بودو اذیت میکرد، کار ما هم که به مانیتور ذل زدنه از صبح تا شب و اگه چشت سالم نباشه اوضاع خرابه. خلاصه امروز بیدار شدم دیدم هم چنان چشمم قرمزه. بعد کارم تصمیم گرفتم برم یه دکتری نشونش بدم. حالا کو دکتر، Family Doctor رو که قربونش برم، یه آقای ایرونی که تو ۵ شهر مختلف کار می‌کنه او‌ هر روز هفته هم یک جا ست. حالا اگه شانست بگیر روزی عیبت گل کنه که آقا شهر شما تشریف داشته باشنو وقت داشته باشنو از پای تلفن نتونن برات نسخه بپیچن میتونی‌ بری به دیدنشون. اگه نه هم که حتی رو به قبله هم باشی‌ یه چند روزی باید صبر کنی‌ تا نوبتت بشه. دکترو که بی‌خیال شدم دنبال یک walkin clinic گشتم، یه جایی پیدا کردم ۲۴ ساعته که تقریبا ۲۰ دقیقه فاصله داشت. چاره‌ای نبود، کارو زود تعطیل کردمو رفتیم پیش دکتر. شانس اوردم خلوت بود، دکتر یه براندازی کرد‌و یه قطره داد که استفاده کنم. کل ماجرا یه یک ساعتی‌ طول کشیدو بعدش رفتم دارومو بگیرم. نسخمو دادمو به یه خانم اونم گفت یه یک ربعی طول میکش. این یه ربع غنیمت بود که یک دوری بزنم تو این داروخونه.

تو این آمریکا ماشالا از آب هم شده میخوان کره بگیرن. به هر بهانه ای شده یه خرجی میذارن رو دستت. تو بخشهای مختلف دارو خونه راه میرفتم برام جالب اومد اجناسی که داره.ما که نفهمیدیم سمساریِ اینجا یا داروخونه. یه قسمتش که شرابو آبجو داشت، بعد تبدیل شد به غذای‌ سگ و گربه فروشی، یه طرفش هم لاستیک دوچرخه می فروخت که رو sale هم بود. اون ور هم ضد یخ داشتو روغن موتور، چند هفته دیگه هم که اینجا Halloween یه قسمت شم لباسو وسایل مربوط به اونو می فروخت.همینطوری یه چند تا عکسی‌ گرفتم. خلاصه داورو آماده کرد‌و با یک کاتالوگی که ۲ ساعت طول میکشه بخونیش داد دست من. یه قطره چشم بود اندازه هویج، ۳۵$ ناقابل.

اینم چندتا عکس از سمساری سر کوچه


قسمت عرق و شراب داروخونه.

قسمت سگ و گربه.


قسمت لوازم زاپاس دوچرخه.

ضدیخ فروشی.


Halloween


اینم از 35 دولار قطره چشم ناقابل به قد یک هویج.

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

سه سال بعد


اگه میدونستم در روزی که از ایران خارج شدم این اتفاقات خواهد افتاد، دل کندن از آ خاک برام خیلی‌ سخت تر بود.

سه سال گذشت. روز ژوئن ۲۰، ۲۰۰۶ رسیدم کانادا. مثل برقو باد گذشت...

آنچه گذشت:

۱-ورد به تورونتو و شک فرهنگی

۲- ورود به دانشگاه و شروع زندگی‌ تنها

۳-ازدواج بردارم در آمریکا.

۴-کار کردن در IBM

۵-دیدار مجدد والدین

۶-بردن کارت سبز آمریکا و رفتن به US برای یه سک سک کوچیک

۷-گرفتن کار در شرکت مایکروسافت.

۸-سفر به آمریکا برای ارائه مقاله

۹-تمام کردن مدرک Ms.

۱۰-بازگشت به خونه(ایران) بعد از ۲ سال،

۱۱-ازدواج برادرم در ایران.

۱۲-رفتن به آمریکا برای شروع کار در مایکروسافت.

۱۳-تنهایی

۱۴-و اما امروز:

امروز، دقیقا بعده این سه سال، Happy Anniversary، باید خوشحال باشم و با لبخند شیرینی این همه سختی هارو جشن بگیرم...

اما تو چشمام اشکه، مثل یه زخم می مونه که تازه سر باز کرده. تازه فهمیدم کجام و چه چیزهایی رو جا گذاشتمو اومدم. دلم تنگه.


صورتش از ذهنم خارج نمی‌شه، انگار خواهرمو می بینم، نگاه کم سوء چشمهایش تا اعماق وجودم رخنه کرده، تنها چند ثانیه دیگه بیشتر نمونده، نگاهش به آسمونه و انگار خدای خودشو می بینه،، شاید می پرسه چرا؟ کجا بودی خدا تا حالا...؟ الان دیره ازت بیشتر انتظار داشتم،...حالا که اومدی تا اینجا روی زمین، من میرم اما تو بمون ،بمون و ببین برادرامو، بمون و ببین خواهرامو، نذار خون من پای مال بشه، بمون و ازشون مراقبت کن... از تو انتظار دارم.



امروز روز یه هفته از اعلام نتایج انتخابات دهم ریاست جمهوری اسلامی ایران میگذره. یه هفتست مردم تو خیابونا ریختن و صداشونو به نشونه اعتراض به مردم دنیا می رسونن.

اما در جواب تنها تیرو باتومو کتک دیدن.

درود به شرف همشون که با دست خالی‌ پای ایمان و عقیدشون وایستادن.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

یک روز کاری

نمیدونم چرا ما سحر خیز نشدیم، از زمانی‌ که یادمه همینطوری بود، شب ها بیدار تا دیر وقت، صبح ها بیدار شدن مثل گربه گیج!!
تو دوران دبیرستان همیشه قبل از شروع مدرسه باید صف می بستیم، ناظم می رفت اون بالا و از پشت میکروفون از جلو نظام می داد، بد یکی‌ قرآن می‌‌خوندو، اگه حوصله داشتن سرود ملی برامون میذاشتن. حالا اگه به موقع به صف نمی رسیدی، باید پشت در مدرسه می موندی، و منتظر ناظم می شدی که بیاد و به خدمتت برسه، اسم هم داشیتم ،تاخیریها !!! خلاصه ما همیشه قریب به اتفاق جزء همین تاخیریها بودیم.
دوران لیسانس هم فکر کنم یک بار نشد من کلاس ساعت ۸ صبحو سر وقت برم. استادها هم عادت کردبودن منو با تاخیر ببینن سر کلاس.
دوران Master`s هم که دیگه بدتر، کلاسها همه ظهر بود و ما هم دریغ نمی کردیم تا لنگه ظهر خواب بودیم هر روز. البته نا گفته نماند که همۀ این زمان در طول شب جبران می شد، تا ساعت ۳، ۴ صبح هم که شده ولی‌ کارو انجام میدادم.
الان هم که کار می کنم اوضاع از این قراره. حالا اسمشو شانس میخوایم بذاریم یا بد شانسی، این قضیۀ‌ خواب صبح، هم چنان مارو بی‌ بهره نگذاشته. Microsoft سیاستش اینجوریه که وقتی‌ پروژه رو بهت داد، دیگه کاری نداره که چه‌جوری انجامش میدی، مهم اینه که انجام بشه. حالا می‌خوای شب بیای‌ سر کار یا صبحِ کل سحر، فرقی‌ نداره. به قول خودشون Flex Time. حتی می تونی‌ سر کار نیای و از خونه کار کنی‌، ولی‌ کارو باید سر موقع تحویل بعدی.
ما هم طبقه عادت قدیم از خوابه صبح غافل نشدیم زمان بندی جوری شده که ناهارو صبحانه یکی‌ بشه :)
محیط کار هم جالبه، اکثریت قالب از ملیت هندی چینی‌ هستن، به ندرت آمریکایی‌ میبینی‌. ایرونی‌ هم خیلی‌ کم داره. فکر کنم توی کل مایکروسافت کلاً ۷۰، ۸۰ نفر بیشتر نباشن(با بحساب آوردن تمام آمریکای شمالی و اروپا).
روال کار جالبه، یه پروژه برات تعریف می‌کنن، باقیش با خودته که بری تحقیق کنی‌ و ته و توشو در بیاری. این هندیها برام جالبه کاراکتر‌شون، اولا زبانشون بد نیست به طور کل، هر چند لهجه غلیظ هندی دارن ولی‌ مفهومو راحت می رسونن. بعد هم بلا نسبت شما مس خر کار می‌کنن... از چینی‌‌ها بد تر. ولی‌ آدم‌های خوش مشربی هستن. فرهنگشون با ما خیلی‌ نزدیک، اینم به واسطه مناسبات دو کشور از دوران کهن هست، بارز‌ترین مثالش جنگ زمان افشاریان ایران با سلاطین گورکانی هنده.
تو طول یک روز کاری این بارز‌ترین مواردی که باهاشون سرو کله می زنی:
انبوه ایمیل ها، روزی حد عقل ۱۰۰عدد فقط توی تیم خودمون رد ‌و بدل می‌شه. حتی اگه به تو مربوط نباشه همه ایمیل هارو باید به دقت بخونی تا از ماجرا‌ خارج نباشی‌.
Meeting‌ها هست که باید حاضر بشی‌، گوش کنی‌ ، و ارائه نظر کنی‌ که لازمش مطالعه زیاد و به روز بودنه.
رفع اشکالات برنامهایی که نوشتی‌.
و از همه مهمتر حاضر شدن در جلسه ۱۵ دقیقی که هر روز آخر وقت تشکیل می‌شه برای گزارش کاری که در طول روز انجام دادی. این متد به اسم Scrum معروف هست. یه کم ناخوشایند به نظر می
رسه، مثل اقرار گرفتن می مونه، ولی‌ نتیجش جالبه، اینطوری کارها خیلی‌ سرو سامون می گیره.

به هر حال تجربه کاری جالبی اگه بخوایم قیاس کنم با سیستم ادارات و شرکت‌های داخل ایران. توی پست های بعدی سعی می کنم با جزئیات بیشتری مقایسشون کنم.

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

زندگی دوباره


من یک مهندس کامپیوتر هستم، حدود ربع قرن سن دارم. همیشه با خودم فکر کردم اگه یه روز می خواستی دوباره زندگیتو شروع کنی‌ چی‌ کار می کردی؟
همیشه دوست داشتم تجربه این ۲ نوع زندگیو داشته باشم، هر دوشون با زندگی‌ الانم خیلی‌ فرق دارن، حیف که آدم یک بار بیشتر به دنیا نمیاد و زمان گشته دیگه برنمیگرده،

اولیش اینه که دوست داشتم یک ورزشکار می بودم، یه ورزشکر که از راه ورزش زندگی‌ می‌کنه، بجای سر کار رفتن بره سر تمرین، بجای مساله حل کردن بدوه، بپره، نفس نفس بزنه تا وقتی‌ که انرژی تو تنش باقی‌ نمونه. و بعد‌ها مربی‌ بشه.
ورزش، کاریٍ که فکر نکنم هیچ موقع ازش خسته بشم، یادمه تو دوران دبستانو راهنمایی شب قبل روزها یی که ورزش داشتیم از ذوقو شوق خوابم نمیبرد، یک مربی‌ بسکتبال داشتم که هیچ موقع یدم نمیره، میگفت تو اگه ادامه بعدی بهترین بعضی‌ کنه بسکتباله ایران میشی‌، میدونست که ورزشهای دیگه هم می‌کنم، یه بار به شوخی‌ میگفت اگه فردا مهردادو تو تیم ملی فوتبال برزیل هم ببینم تعجب نمی کنم. اینست که همیشه برام جالبه بدونم چه میکشد اگر آان راهُ انتخاب می‌کردم !!!!
یکی‌ دیگش موسیقی هست، یه هنرمندی که از راه آهنگسازی و نوازندگی زندگیشو بگذرونه، دانشگاهِ هنر بره و تخصوص در یک سازِ خاص داشته باشه، شاگر داشته بشئو هنرشو به اونا انتقال بده.همیشه برا جالب بوده که صدای سازی مختلفو در بیارم، برای همین چندین سازو شروع کردم، پیانو، تار، گیتار، کمانچه، تمبک، کیبورد. یاد گرفتین ساز‌های متنوع بیشتر از خبره شدن در یک ساز برام اهمیت داشته و داره...

از اینایی که گفتم هیچ قصد تمجید یا به خود بالیدن ندارم، فقط برام این سوال که ????what if چه میشد اگه یکی‌ از این دو آدم دیگر می بودم؟ دوست داشتم مثل یک شخص سوم زندگیشونو تماشا کنم، باهاشون صحبت کنم تا ببینم تو کدوم شخصیت آدم مفیدتری هستم، کدوم زندگی‌ روحم رو ارضا می‌کنه، کدوم آدمو بیشتر دوست دارم.

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

یک روز برفی


تجربه جالبی بود. یادمه از زمان دبیرستان همیشه می خواستم تجربشو داشته باشم. من رشته های ورزشی مختلفی امتحان کردم و حتی مدال هم ازشون دارم از جمله:
1- بسکتبال
2- واتر پولو
3-شنا
4-تنیس
5-پینگ پنگ
6-والیبال
7-بکس
8-دایدوجوکو
9-آمادگی جسمانی
10-هندبال
11-پرش ارتفاع
12-پرش طول و پرش سه گام
13-اسکیت
14-هاکی
15-ژیمناستیک
16-سوارکاری
17-اسکی
این آخری مثل کنه به جون ما افتاده بود دیر زمانی. بالاخره قسمت شد (آقا طلبید)
در یک جمله: هیجان همراه خطر
با دو تا از همکارام صبح زودِ آخر هفته رفتیم یکی ازresort های نزدیک Seattle به اسم Snoqualmie، پیست نسبتاً مناسبی بود برای شروع. من با Snowboard شروع کردمو غیر از یکی دوبار اول زمین خوردن واقعاً لذت بخش بود.

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

اقثصاد خراب آمریکا، مردم بی پناه

حدود 5-6 ماه هست که دنیا در یک رکود اقتصادی بی سابقه هست. این شرایط پیش زمینه یک سری تغییرات کلی در نظام سرمایه داری جهان به حساب میاد.
امروز صبح طبق معمول با هزار ادا و اصول و عشوه و ناز مشغول بیدار شدن بودم و داشتم emailهای کارو با موبایلم چک می کردم که یه دفعه برق از چشمهای خوابالودم پرید. یه چند وقت شایعه بود که Microsoft تصمیم داره تعداد کارمندهاشو کم کنه. یه email بود از Steve Ballmer مدیر عامل جدید ماکروسافت. نوشته بود که به علت شرایط بد اقتصادی و 11% کسری بودجه نسبت به سال گذشته، مایکروسافت تصمیم داره 5000 نفر از کارمندهاشو lay off کنه. این اخراجها از همین امروز هم شروع می شه با 1400 نفر!!! و این روند تا 18 ماه آینده ادامه خواهد داشت.
البته جای تعجبی نداره، چاره ای جز این ندارند. این وسط خدا به داد اونهایی که از نون خردن می افتند برسه. حالا فردا قراره توی یک جلسه با همه کارمندها صحبت کنه.
بیینیم چ می شه بالاخره. اینو می گذاریم به پا قدم آقای اوباما رئیس جمهور جدید آمریکا که دیروز کارشو شروع کرده بود.

۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه

برای خودم

کوتاه و ساده می گم فقط برای خودم، شاید برای دیگران معنی نداشته باشه.
فردا می تونست یک روز متفارت باشه(هنوز هم می شه ولی... ، پر کردن این سه نقطه خیلی انرژی می خواد)
امروز به یکی از دوستام حسودیم شد، نه اینکه خدایی ناکرده بدشو بخوام، ولی دوست داشتم یک بار حس اونو تجربه کنم .
دوست داشتم بعضی مواقع منطقی فکر نمی کردم، بد هم نیست برای یک مدت تجربشو داشته باشم. زندگی کوتاست.
یک جایی می خوام برم ولی احساس می کنم مهمون ناخوده به حساب میام(ممکنم هست اینجوری نباشه ولی این حس مانع از قدم برداشتن من می شه).
غرور خوبه یا بد؟
من هرموقع یک تصمیم مهم می خوام بگیرم روی یک کاغذ می نویسم. یک ستون خوبها، یک ستون بدها و در پایان هم نتیجه.
این دفعه نتیجش عجیب در اومد. 90 درصد خوبها و 90 درصد بدها. یعنی به عبارتی یا می رسه نوک کوه و یا می افتی ته دره.
شما اگه جای من بودید چگونه تصمیم می گرفتید؟

آفیس ماکروسافت، شنبه ساعت 1:50 بامداد در یک شب برفی

۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه

خیال خام


تا حالا شده به یک بار متوجه بشین، ایمان و اعتقاد، علاقه و جاذبه، شوق و اشتیاقی که به یک مفهوم،به یک ماهیت، به یک فرد در قالب یک کالبد داشتین سنجیده نبوده. مثل یک خواب خوش می مونه که به یک دفعه پاره بشه. مثل یه ضربه بی مقدمه می مونه.

البته ناگفته نماند زمانی که متوجه این تغییر شدی کلاهتو از خوشحالی باید بندازی بالا. مهم اینه که آدم بشینه با خودش بسنجه که چطور این موقعیت پیش اومد. یک قلم قرمز بگیره دستش، با خودش روراست باشه و به خودش نمره بده.

یه روز یه دوست بهم نصیحت کرد: "خودتو از همه بیشتر دوست داشته باش". من اون کارو نکردم، دوستیمون تموم شد.

ازش ممنونم چون منو به فکر واداشت.

پایبند بودن به این شعار اعتماد به نفس بالایی می خواد. شاید اعماد به نفس کافی نداشتم.

راستی دیشب یه خواب دیدم که اصلا جالب نبود. امروز برام تعبیر شد.

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

یه نفس راحت

اول بگم که خدارو شکر برای همه پیش آمدهای این چند وقته اخیر.
امروز می شه یک ماه که توی آمریکا هستم. یک ماه پر از حوادث جدید، آدمهای جدید، دیدگاهای جدید....
جالبه که آدم قابلیت تطبیق با شرایط تازه داره.

اگه بخوام تیتروار بگم این یک ماه اخیرو:

-ورود به آمریکا از مرز زمینی Buffalo و گیرهای ماموران گمرک تنها به جرم ایرانی بودن.
-تقریباٌ 8 ،9 ساعت پرواز از Buffalo تا Seattel با یک کانکشن مسخره در Atlanta.
-ورود به Seattle، هوای تاریک، دلهره اجتناب ناپذیر اما احساس انرژی درونی قوی و آماده برای درنوردیدن راه پیش رو.
-گرفتن ماشین Avis Rental یک Pontiac Vibe

-اینجاش جالب بود. باید از فرودگاه تا Redmon (که Microsoft اونجا واقع شده) رانندگی می کردم اون نقشه بدست توی تاریکی شب. بعد اونجا یه جایی بود که درش با یک کد عبور با می شد. درو که باز کردم یک پاکت که روش اسممو نوشته بود دیدم. توی پاکت باز یک نقشه و یک دسته کلید بود که آدرس خونمو نشون می داد. خلاصه به هزار بدبختی رسیدم به خونه.
-یک خونه دوخوابه کاملاٌ مبله به این قرار:


-روز بعد دیدار با Manager ی که تا بحال ندیده بودمش. یه جوون 35 ساله هندی آدم خوبی بود. چیزی که بیشتر هیجان زدم کرده بود دیدن Microsft بزرگ برای دفعه اول بود.


-روز شروع کار. دو روز برامون Orientation گذاشته بودن. وقتی وارد ساختمون شدم اصلاٌ باورم نمی شد. حدود 100 - 120 نفر دیگه هم اون روز کارشونو شروع می کردن.... کمپانی به این بزرگی در این ابعاد نیرو تازه می گیره.

حدود یک ماه که مشغول کارم. چه قدر دانستهای دانشگاه به کمک آدم میاد.

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

بعضی موقعها

به نظر من جذابیت شخصیت آدم ها توی این "بعضی موقعها" به چشم میاد. بعضی موقعها آدم شاد می شه و همه چیزو آسون می بینه، کارهایی که ازشون اکراه داره و انجام می ده و به طور کلی با یک عنک خوشبینی به دورو برش نگاه می کنه. بعضی موقعها آدم حتی چشم دیدن خودشو نداره، منتظره بقیه قدم اول بردارن و به قول علمای کامپوتر طرز فکرش می شه الگوریتم حریصانه.
توی این بعضی موقعها آدم دوست نداره درست فکر کنه، یعنی اونجوری که دلش می گه فکر می کنه.
بعضی موقعها بر آدم حسد غلبه می کنه و یهو تصمیم های پوچ و مقطعی می گیره.
بعضی موقعها آدم تصمیم می گیره همه چیزشو یک شبه از دست بده
بعضی موقعها آدم این با اینکه می دونه کار غلطی انجام می ده، چشماشو می ذاره روی همو سنجش اون کارو به فردا موکول می کنه.
به نظر من این آدم چندین شخصیت داره، خوب و بد کنار هم...
مهم اینه که خودشو بشناسه و بدونه در هر لحظه بر اساس کدوم شخصیتش رفتار می کنه.

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

Conference Imaging Science SIAM 2008

همیشه با دوستان که صحبت می شد می گفتم شرکت کردن توی کنفرانس های مختلف خوبیش اینه که اولا یه سری آدم عشق علمُ می بینی(یه سری آدم که به انشاء کلاسیک علم بهتر است یا ثروت با تمام قوی پایند موندن) دوماً به این بهانه یه قسمت جدید دنیا رو هم می بینی. بالاخره این تئوری تونستم اجرا کنمُ موضوع تزمو برای کنفرانس SIAM Imaging Science 2008 که توی سندیگو کالیفرنیا بود فرستادم. کنفرانس جالبی بود همه کله گنده های ریاضی قاره آمریکا و اروپا دور هم جمع شده بودن. مثل یک مهمونی بود که مهمونهاش همو سال به سال می دیدن. چیزی که برام جالب اومد این بود که همه با عشق کاریُ که یک سال روش زحمت کشیده بودن گذاشته بودن در طبق اخلاص. هیچ کس ایراد بیجا یا مقرضانه نمی گرفت. اونجا بین پروفسورو استادو دانشجو فرقی نبود. کنفرانس سه روز بود و حدود ۲۵۰۰ نفر شرکت کننده داشت. محل کنفرانس یک ریزورت بزرگ بود که ساختمون های متفاوتی داشت. مثل یک باغ پر از گل بود. خلاصه جای دوستان بسی خالی بود. ما هم فرصتو غنیمت دونستیمو در روز زودتر از کنفرانس رفتم سندیگو.
اگه به صورت فلشبک بهش نگاه کنم این طوری بود:
(مکافات رد شدن از مرز آمریکا(حتی با گرین کارت)
- فرودگاه سندیگو، ساعت ۱۱ صبح، هوای عالی


- برداشتن ماشین ازCar Rental


- رفتن بهIn-N-Out فقط توی آمریکا هستش، باورم نمی شد این قدر شلوغ باشه


- ورود به هتل،‌ یه استراحت، حرکت به سوی La Jolla Beach(خونده می شه: لاهویا)


-دیدن اقیانوس آرام برای اولین بار.


-شام بعدشم هتل،


-فرداش Sea World که یک پارک آبی یا به قولی باغ وحش حیونهای آبی،‌ خیلی خوش گذشت. نمایش دولفین و نهنگ قاتل جالبی داشت مخصوصاً وقتی با دومشون روی تماشاچیها آب می ریختن.


-رستوران ایرونی صدف توی Downtown سندیگو.


-شب هم Pacific Beach.


-فرداش کنفرانس شروع می شد. به سر زدمو رجیستر کردم. بعدش سری جیم زدمو رفتم استخر هتل، فکر کنم بعد سه سال بود که استخر سرباز می رفتم.


-لاهویا، قلیون، ـفرداش دیگه راه نداشت رفتم کنفرانس از صبح تا عصر.


-روز بعد هم که ارئه داشتم، خیلی خوب بود،‌ یه احساس خوبه داره وقتی به انگلیسی برای یک جمع صحبت می کنی


-الان هم که توی قطار هستم به سمت لس آنجلس، می رم که یکی از دوستامو ببینم.




لوگو کنفرانس

نمایش نهنگ های قاتل در Sea World


La Jolla Beach

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

گرفتاریٍ پر از بی حوصلگی

این هفته دیگه هفته آخره، دو سال مسترز، به عبارتی پایان دوران تحصیل(البته برای الان) کی از فرداش خبر داره.
این هفته برام خیلی اهمیت داره. از یک طرف درسمو تموم می کنم و از طرف دیگر سرنوشتمُ برای بعد تعیین می کنم. پس فردا مصاحبه نهایی با ماکروسافت دارم. آدم وقتی از ایران خارج می شه تازه می فهمه جامه عمل پوشوندن به آرزوهاش چه قدر راحت تره.
این یه هفته باقی مونده یه آرامش خاصی داره. یه آرامش عذاب دهنده. شاید بشه تشبیهش کرد به آرامش قبل از توفان.
کمبود انگیزه، احساس ورم کردگی کاذب.
ولی با همه اینها هیجان تموم شدن اینا برام شیرینه. دوست دارم بعدا بشینم خودمو از دید یه شخص ثالث نقد کنم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

چریدن برای بقا

وسط این هیرو ویر، کاشف به عمل اومد که جناب مایکروسافت از مصاحبه اول ما راضی بودن برامون مصاحبه دوم ترتیب دادن. بر این شدیم که یه گریزی به دوران پربار لیسانس بزنیم. بعضی موقعا خیلی دلم تنگ می شه برای اون دوران. خیلی دوست داشتم با معلومات الان برمی گشتم به اون روزا. سر کلاس، استادهای دودر، طرز فکر ساده اون موقع،... دوست داشتم اون موقع یکی پیدا می شد راه پیشرو بهتر برام تصویر می کرد.
داشتم می گفتم، درسای اون موقع، برنامه نویسی پیشرفته، برنامه نویسی شیء گرا، سیستم عامل.... کلی شو یادم رفته بود. الان این کاری و که میکنم اسمشو می ذارم چریدن، به عبارتی چریدن برای بقا

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

مشغولیت همه جانبه

وب لاگ کم می نویسم..
وقتم به سختی برای خودم می مونه
تز، گوگل، مایکروسافت..... همه همه...
به ظاهر زیاد هم نیستا ولی مشغولیت ایجاد می کنه . مشغولیت همه جانبه
شروع یه مرحله جدید زندگی هست، تجربه شو ندارم
فقط از این خوشحالم که این خودم هستم که برای خودم تصمیم می گیرم
دلم به یه ماه دیگه خوشه، آمریکا بعد هم خونه، بعدِ دو سال ناقابل

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

Medical Question form


امروز بالاخره رفتم دندودپزشکی برای یک چک آپ کلی. خوشبختانه مشکل خاصی نداشتم. اینو می زارم به حساب ارث خانواده پدری که حداقل توی جنس دندون شانس اوردیم. اول که وارد شدم به این خاطر که دفعه اولی بود که می رفتم اونجا می بایست یه فرم کلی از تاریخچه پزشکی پر می کردم. یک سری سوال بود که نشون می داد آیا فلان مریضی یامشکل و داری یا خیر. منم داشتم با یه اعتماد به نفس مضاعفی همرو نه می زردم و خوشخحال از اینکه وقتی فرم به منشی بر گردونم هیچ اشکالی بهش وارد نخواهد بود. یه دفعه به ذهنم رسید آیا ممکنه روزی بشه که این فرم با ترس و لرز جوری که هزاران مشکل بهش وارد باشه یعنی پر از دزد و مرض پر کنم ؟؟؟ چه احساس بدی خواهد بود!!! چه خوب از این نعمت سلامتی که داره هر از گاهی یاد کنه...
مهرداد در حال تز نوشتن-م.م-

۱۳۸۷ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

Ideology

كمونيست: كسي كه دارايي هاي خود را ميان مردم تقسيم مي كند تا متعاقبا همه دارائي هاي مردم را ميان خود تقسيم كند.

سوسياليست: كسي كه نصف دارائي هاي خود را به همسايه مي دهد به اميد روزي كه همسايه هم نصف دارائي هاي خود را به او بدهد.|

مائوئيست: كسي كه گاوهاي شما را تصاحب مي كند تا براي دوشيدن هر يك از آن ها 300 نفر را به كار بگمارد.

كاپيتاليست: كسي كه گاو خود را مي فروشد و به جايش دو گوساله نرو ماده مي خرد تا در آينده زاد و ولد كنند و سرمايه اش چند برابر شود.

فاشيست: كسي كه گاو شما را تصاحب مي كند تا مجبور شويد شير مورد نياز خود را فقط از او بخريد.

نازيست: كسي كه گاو شما را تصاحب مي كند تا در صورت مطالبه اگر از نژاد او نبوديد، خود شما را هم تيرباران كند.

ليبراليست: كسي كه براي ترويج آزادي بيان و عقيده تا آنجا پيش مي رود كه به پيروزي سوسياليست ها يا كمونيست ها منجر نشود.

پوپوليست: كسي كه مردم فقير را با شعار "زندگي بهتر" به دور خود جمع مي كند تا با كمك آن ها كساني كه داراي زندگي بهتري هستند را از سر راه بر دارد.

ديكتاتور: كسي كه از مردم مي خواهد گاو آن ها بايد همانطور شير بدهد كه گاو او شير مي دهد.

امپرياليست: واژه اي طلايي كه همه دولت ها مي توانند بدون نگراني و به بهانه مبارزه با آن ، فقر، بيماري و عقب ماندگي كشور خود را توجيه و حتي يك پيروزي به حساب آورند.

ماركسيست: كسي كه از افكار فيلسوف آلماني "كارل مارکس" پيروي مي كند. يكبار "ماركس" در مواجه با دیدگاه‌ های مختلف پيروان خود گفته بود: "خوب است حداقل خودم می‌دانم كه مارکسیست نیستم!".

هندوئيست: كسي كه مي داند چگونه بايد گاو خود را بيشتر از همسرخود دوست بدارد.

۱۳۸۶ آبان ۱۷, پنجشنبه

My Supervisor Dr.Christopher Anand


he is a nice guy... i really like to work form him .. i don't know why but he might not be able to continue teaching in McMaster anymore. there is a comity who judges and rank Professors based on the reviews and comments given by student(mostly undergrads) and it seems that his was not good enough...
his grad student including me, made an on line petition to show our objection toward this decision... nothing is for certain now, and i hope he would stay in McMaster.
here is what i submitted:

filling this petition is the least i can do to show my support for Dr.Anand`s tenure application.

i think the word supervisor is not only about the courses, classes, thesis and grades, it`s about the relation between people, the way you treat others, it`s about moral issues.
before mentioning academic stuff i want add that as a new comer to Canada, having Dr.Anand as my supervisor was one of the most important reasons that made me not to feel so hard dealing with a new foreign environment while being away from family and facing lots of unexpected problems. he is so humble, knowledgeable and respectful man. in each student gathering in our department it makes me feel proud to be Dr.Anand`s student.

Unlike many professors, he doesn't put pressure on his students, but the interesting is that all his student love to do what they are assigned to, and that's because of the friendly relation between students and him. therefor, they do their best.

in the course i took with him(CAS 750), i feel that i really learned something that i can use in practice. he was always ready to answer questions, present new up-to-date references and he specify time to find a better way to help each student in specific at anytime. Another thing i do admire about him is that he is always on-line on Jabber(instant messaging) so he is always there if you need any assistance.

He brought me and few other students (Grad and Undergrad) this opportunity to work for IBM as CAS Fellow in IBM`s CAS (Center for Advance Studying).
it worths mentioning that most of the Universities in Ontario have lots of students and faculty members in IBM CAS ( U of T,U of Waterloo, University of Western Ontario, Queens and York) but not McMaster. he is the one who made this connection between McMaster and IBM, not only by preparing opportunities for students but also by presenting a very good job done by himself and other graduate students( theCoConut Project). i was there at the time our team,leading by Dr.Anand, presented our amazing results which showed a way better performance than the previous job done by IBM employees. I`m sure IBMers now consider McMaster`s Department of Computing and Software in higher position and if other professors from McMaster wants to send student to IBM they definitely have this meritorious preview in their minds.

when i compare the way he treats his student to other supervisor it makes me totally consent with what i had so far during last year, and if i were about to apply to McMaster once again and choose a supervisor, that would be definitely Dr.Anand again.

i believe before deciding about anything the comity must also talk with graduate students who was in contact with him mostly and ask their ideas.

Mehrdad Mozafari