۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه
تکانهای عقب افتاده
۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه
پنج ساله بعد
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه
نکات کنکوری
...
۱۳۸۸ مهر ۲۱, سهشنبه
سمساریِ سر کوچه
تو این آمریکا ماشالا از آب هم شده میخوان کره بگیرن. به هر بهانه ای شده یه خرجی میذارن رو دستت. تو بخشهای مختلف دارو خونه راه میرفتم برام جالب اومد اجناسی که داره.ما که نفهمیدیم سمساریِ اینجا یا داروخونه. یه قسمتش که شرابو آبجو داشت، بعد تبدیل شد به غذای سگ و گربه فروشی، یه طرفش هم لاستیک دوچرخه می فروخت که رو sale هم بود. اون ور هم ضد یخ داشتو روغن موتور، چند هفته دیگه هم که اینجا Halloween یه قسمت شم لباسو وسایل مربوط به اونو می فروخت.همینطوری یه چند تا عکسی گرفتم. خلاصه داورو آماده کردو با یک کاتالوگی که ۲ ساعت طول میکشه بخونیش داد دست من. یه قطره چشم بود اندازه هویج، ۳۵$ ناقابل.
اینم چندتا عکس از سمساری سر کوچه

قسمت سگ و گربه.
ضدیخ فروشی.

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
سه سال بعد
اگه میدونستم در روزی که از ایران خارج شدم این اتفاقات خواهد افتاد، دل کندن از آ خاک برام خیلی سخت تر بود.
سه سال گذشت. روز ژوئن ۲۰، ۲۰۰۶ رسیدم کانادا. مثل برقو باد گذشت...
آنچه گذشت:
۱-ورد به تورونتو و شک فرهنگی
۲- ورود به دانشگاه و شروع زندگی تنها
۳-ازدواج بردارم در آمریکا.
۴-کار کردن در IBM
۵-دیدار مجدد والدین
۶-بردن کارت سبز آمریکا و رفتن به US برای یه سک سک کوچیک
۷-گرفتن کار در شرکت مایکروسافت.
۸-سفر به آمریکا برای ارائه مقاله
۹-تمام کردن مدرک Ms.
۱۰-بازگشت به خونه(ایران) بعد از ۲ سال،
۱۱-ازدواج برادرم در ایران.
۱۲-رفتن به آمریکا برای شروع کار در مایکروسافت.
۱۳-تنهایی
۱۴-و اما امروز:
امروز، دقیقا بعده این سه سال، Happy Anniversary، باید خوشحال باشم و با لبخند شیرینی این همه سختی هارو جشن بگیرم...
اما تو چشمام اشکه، مثل یه زخم می مونه که تازه سر باز کرده. تازه فهمیدم کجام و چه چیزهایی رو جا گذاشتمو اومدم. دلم تنگه.
صورتش از ذهنم خارج نمیشه، انگار خواهرمو می بینم، نگاه کم سوء چشمهایش تا اعماق وجودم رخنه کرده، تنها چند ثانیه دیگه بیشتر نمونده، نگاهش به آسمونه و انگار خدای خودشو می بینه،، شاید می پرسه چرا؟ کجا بودی خدا تا حالا...؟ الان دیره ازت بیشتر انتظار داشتم،...حالا که اومدی تا اینجا روی زمین، من میرم اما تو بمون ،بمون و ببین برادرامو، بمون و ببین خواهرامو، نذار خون من پای مال بشه، بمون و ازشون مراقبت کن... از تو انتظار دارم.

امروز روز یه هفته از اعلام نتایج انتخابات دهم ریاست جمهوری اسلامی ایران میگذره. یه هفتست مردم تو خیابونا ریختن و صداشونو به نشونه اعتراض به مردم دنیا می رسونن.
اما در جواب تنها تیرو باتومو کتک دیدن.
درود به شرف همشون که با دست خالی پای ایمان و عقیدشون وایستادن.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه
یک روز کاری
تو دوران دبیرستان همیشه قبل از شروع مدرسه باید صف می بستیم، ناظم می رفت اون بالا و از پشت میکروفون از جلو نظام می داد، بد یکی قرآن میخوندو، اگه حوصله داشتن سرود ملی برامون میذاشتن. حالا اگه به موقع به صف نمی رسیدی، باید پشت در مدرسه می موندی، و منتظر ناظم می شدی که بیاد و به خدمتت برسه، اسم هم داشیتم ،تاخیریها !!! خلاصه ما همیشه قریب به اتفاق جزء همین تاخیریها بودیم.
دوران لیسانس هم فکر کنم یک بار نشد من کلاس ساعت ۸ صبحو سر وقت برم. استادها هم عادت کردبودن منو با تاخیر ببینن سر کلاس.
دوران Master`s هم که دیگه بدتر، کلاسها همه ظهر بود و ما هم دریغ نمی کردیم تا لنگه ظهر خواب بودیم هر روز. البته نا گفته نماند که همۀ این زمان در طول شب جبران می شد، تا ساعت ۳، ۴ صبح هم که شده ولی کارو انجام میدادم.
الان هم که کار می کنم اوضاع از این قراره. حالا اسمشو شانس میخوایم بذاریم یا بد شانسی، این قضیۀ خواب صبح، هم چنان مارو بی بهره نگذاشته. Microsoft سیاستش اینجوریه که وقتی پروژه رو بهت داد، دیگه کاری نداره که چهجوری انجامش میدی، مهم اینه که انجام بشه. حالا میخوای شب بیای سر کار یا صبحِ کل سحر، فرقی نداره. به قول خودشون Flex Time. حتی می تونی سر کار نیای و از خونه کار کنی، ولی کارو باید سر موقع تحویل بعدی.
ما هم طبقه عادت قدیم از خوابه صبح غافل نشدیم زمان بندی جوری شده که ناهارو صبحانه یکی بشه :)
محیط کار هم جالبه، اکثریت قالب از ملیت هندی چینی هستن، به ندرت آمریکایی میبینی. ایرونی هم خیلی کم داره. فکر کنم توی کل مایکروسافت کلاً ۷۰، ۸۰ نفر بیشتر نباشن(با بحساب آوردن تمام آمریکای شمالی و اروپا).
انبوه ایمیل ها، روزی حد عقل ۱۰۰عدد فقط توی تیم خودمون رد و بدل میشه. حتی اگه به تو مربوط نباشه همه ایمیل هارو باید به دقت بخونی تا از ماجرا خارج نباشی.
Meetingها هست که باید حاضر بشی، گوش کنی ، و ارائه نظر کنی که لازمش مطالعه زیاد و به روز بودنه.
رفع اشکالات برنامهایی که نوشتی.
به هر حال تجربه کاری جالبی اگه بخوایم قیاس کنم با سیستم ادارات و شرکتهای داخل ایران. توی پست های بعدی سعی می کنم با جزئیات بیشتری مقایسشون کنم.
۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه
زندگی دوباره
من یک مهندس کامپیوتر هستم، حدود ربع قرن سن دارم. همیشه با خودم فکر کردم اگه یه روز می خواستی دوباره زندگیتو شروع کنی چی کار می کردی؟
همیشه دوست داشتم تجربه این ۲ نوع زندگیو داشته باشم، هر دوشون با زندگی الانم خیلی فرق دارن، حیف که آدم یک بار بیشتر به دنیا نمیاد و زمان گشته دیگه برنمیگرده،
اولیش اینه که دوست داشتم یک ورزشکار می بودم، یه ورزشکر که از راه ورزش زندگی میکنه، بجای سر کار رفتن بره سر تمرین، بجای مساله حل کردن بدوه، بپره، نفس نفس بزنه تا وقتی که انرژی تو تنش باقی نمونه. و بعدها مربی بشه.
ورزش، کاریٍ که فکر نکنم هیچ موقع ازش خسته بشم، یادمه تو دوران دبستانو راهنمایی شب قبل روزها یی که ورزش داشتیم از ذوقو شوق خوابم نمیبرد، یک مربی بسکتبال داشتم که هیچ موقع یدم نمیره، میگفت تو اگه ادامه بعدی بهترین بعضی کنه بسکتباله ایران میشی، میدونست که ورزشهای دیگه هم میکنم، یه بار به شوخی میگفت اگه فردا مهردادو تو تیم ملی فوتبال برزیل هم ببینم تعجب نمی کنم. اینست که همیشه برام جالبه بدونم چه میکشد اگر آان راهُ انتخاب میکردم !!!!
از اینایی که گفتم هیچ قصد تمجید یا به خود بالیدن ندارم، فقط برام این سوال که ????what if چه میشد اگه یکی از این دو آدم دیگر می بودم؟ دوست داشتم مثل یک شخص سوم زندگیشونو تماشا کنم، باهاشون صحبت کنم تا ببینم تو کدوم شخصیت آدم مفیدتری هستم، کدوم زندگی روحم رو ارضا میکنه، کدوم آدمو بیشتر دوست دارم.
۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه
یک روز برفی

1- بسکتبال
2- واتر پولو
3-شنا
4-تنیس
5-پینگ پنگ
6-والیبال
7-بکس
8-دایدوجوکو
9-آمادگی جسمانی
10-هندبال
11-پرش ارتفاع
12-پرش طول و پرش سه گام
13-اسکیت
14-هاکی
15-ژیمناستیک
16-سوارکاری
17-اسکی
این آخری مثل کنه به جون ما افتاده بود دیر زمانی. بالاخره قسمت شد (آقا طلبید)
در یک جمله: هیجان همراه خطر
با دو تا از همکارام صبح زودِ آخر هفته رفتیم یکی ازresort های نزدیک Seattle به اسم Snoqualmie، پیست نسبتاً مناسبی بود برای شروع. من با Snowboard شروع کردمو غیر از یکی دوبار اول زمین خوردن واقعاً لذت بخش بود.
۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه
اقثصاد خراب آمریکا، مردم بی پناه
امروز صبح طبق معمول با هزار ادا و اصول و عشوه و ناز مشغول بیدار شدن بودم و داشتم emailهای کارو با موبایلم چک می کردم که یه دفعه برق از چشمهای خوابالودم پرید. یه چند وقت شایعه بود که Microsoft تصمیم داره تعداد کارمندهاشو کم کنه. یه email بود از Steve Ballmer مدیر عامل جدید ماکروسافت. نوشته بود که به علت شرایط بد اقتصادی و 11% کسری بودجه نسبت به سال گذشته، مایکروسافت تصمیم داره 5000 نفر از کارمندهاشو lay off کنه. این اخراجها از همین امروز هم شروع می شه با 1400 نفر!!! و این روند تا 18 ماه آینده ادامه خواهد داشت.
البته جای تعجبی نداره، چاره ای جز این ندارند. این وسط خدا به داد اونهایی که از نون خردن می افتند برسه. حالا فردا قراره توی یک جلسه با همه کارمندها صحبت کنه.
بیینیم چ می شه بالاخره. اینو می گذاریم به پا قدم آقای اوباما رئیس جمهور جدید آمریکا که دیروز کارشو شروع کرده بود.
۱۳۸۷ آذر ۳۰, شنبه
برای خودم
فردا می تونست یک روز متفارت باشه(هنوز هم می شه ولی... ، پر کردن این سه نقطه خیلی انرژی می خواد)
امروز به یکی از دوستام حسودیم شد، نه اینکه خدایی ناکرده بدشو بخوام، ولی دوست داشتم یک بار حس اونو تجربه کنم .
دوست داشتم بعضی مواقع منطقی فکر نمی کردم، بد هم نیست برای یک مدت تجربشو داشته باشم. زندگی کوتاست.
یک جایی می خوام برم ولی احساس می کنم مهمون ناخوده به حساب میام(ممکنم هست اینجوری نباشه ولی این حس مانع از قدم برداشتن من می شه).
غرور خوبه یا بد؟
من هرموقع یک تصمیم مهم می خوام بگیرم روی یک کاغذ می نویسم. یک ستون خوبها، یک ستون بدها و در پایان هم نتیجه.
این دفعه نتیجش عجیب در اومد. 90 درصد خوبها و 90 درصد بدها. یعنی به عبارتی یا می رسه نوک کوه و یا می افتی ته دره.
شما اگه جای من بودید چگونه تصمیم می گرفتید؟
آفیس ماکروسافت، شنبه ساعت 1:50 بامداد در یک شب برفی
۱۳۸۷ آبان ۱۸, شنبه
خیال خام

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه
یه نفس راحت

-اینجاش جالب بود. باید از فرودگاه تا Redmon (که Microsoft اونجا واقع شده) رانندگی می کردم اون نقشه بدست توی تاریکی شب. بعد اونجا یه جایی بود که درش با یک کد عبور با می شد. درو که باز کردم یک پاکت که روش اسممو نوشته بود دیدم. توی پاکت باز یک نقشه و یک دسته کلید بود که آدرس خونمو نشون می داد. خلاصه به هزار بدبختی رسیدم به خونه.
-یک خونه دوخوابه کاملاٌ مبله به این قرار:
-روز بعد دیدار با Manager ی که تا بحال ندیده بودمش. یه جوون 35 ساله هندی آدم خوبی بود. چیزی که بیشتر هیجان زدم کرده بود دیدن Microsft بزرگ برای دفعه اول بود.
-روز شروع کار. دو روز برامون Orientation گذاشته بودن. وقتی وارد ساختمون شدم اصلاٌ باورم نمی شد. حدود 100 - 120 نفر دیگه هم اون روز کارشونو شروع می کردن.... کمپانی به این بزرگی در این ابعاد نیرو تازه می گیره.
حدود یک ماه که مشغول کارم. چه قدر دانستهای دانشگاه به کمک آدم میاد.
۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه
بعضی موقعها
۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه
Conference Imaging Science SIAM 2008
اگه به صورت فلشبک بهش نگاه کنم این طوری بود:
(مکافات رد شدن از مرز آمریکا(حتی با گرین کارت)
- فرودگاه سندیگو، ساعت ۱۱ صبح، هوای عالی
لوگو کنفرانس
نمایش نهنگ های قاتل در Sea World
۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه
گرفتاریٍ پر از بی حوصلگی
این هفته برام خیلی اهمیت داره. از یک طرف درسمو تموم می کنم و از طرف دیگر سرنوشتمُ برای بعد تعیین می کنم. پس فردا مصاحبه نهایی با ماکروسافت دارم. آدم وقتی از ایران خارج می شه تازه می فهمه جامه عمل پوشوندن به آرزوهاش چه قدر راحت تره.
این یه هفته باقی مونده یه آرامش خاصی داره. یه آرامش عذاب دهنده. شاید بشه تشبیهش کرد به آرامش قبل از توفان.
کمبود انگیزه، احساس ورم کردگی کاذب.
ولی با همه اینها هیجان تموم شدن اینا برام شیرینه. دوست دارم بعدا بشینم خودمو از دید یه شخص ثالث نقد کنم.
۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه
چریدن برای بقا
داشتم می گفتم، درسای اون موقع، برنامه نویسی پیشرفته، برنامه نویسی شیء گرا، سیستم عامل.... کلی شو یادم رفته بود. الان این کاری و که میکنم اسمشو می ذارم چریدن، به عبارتی چریدن برای بقا
۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سهشنبه
مشغولیت همه جانبه
وقتم به سختی برای خودم می مونه
تز، گوگل، مایکروسافت..... همه همه...
به ظاهر زیاد هم نیستا ولی مشغولیت ایجاد می کنه . مشغولیت همه جانبه
شروع یه مرحله جدید زندگی هست، تجربه شو ندارم
فقط از این خوشحالم که این خودم هستم که برای خودم تصمیم می گیرم
دلم به یه ماه دیگه خوشه، آمریکا بعد هم خونه، بعدِ دو سال ناقابل
۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه
Medical Question form
مهرداد در حال تز نوشتن-م.م-
۱۳۸۷ فروردین ۲۰, سهشنبه
Ideology
سوسياليست: كسي كه نصف دارائي هاي خود را به همسايه مي دهد به اميد روزي كه همسايه هم نصف دارائي هاي خود را به او بدهد.|
مائوئيست: كسي كه گاوهاي شما را تصاحب مي كند تا براي دوشيدن هر يك از آن ها 300 نفر را به كار بگمارد.
كاپيتاليست: كسي كه گاو خود را مي فروشد و به جايش دو گوساله نرو ماده مي خرد تا در آينده زاد و ولد كنند و سرمايه اش چند برابر شود.
فاشيست: كسي كه گاو شما را تصاحب مي كند تا مجبور شويد شير مورد نياز خود را فقط از او بخريد.
نازيست: كسي كه گاو شما را تصاحب مي كند تا در صورت مطالبه اگر از نژاد او نبوديد، خود شما را هم تيرباران كند.
ليبراليست: كسي كه براي ترويج آزادي بيان و عقيده تا آنجا پيش مي رود كه به پيروزي سوسياليست ها يا كمونيست ها منجر نشود.
پوپوليست: كسي كه مردم فقير را با شعار "زندگي بهتر" به دور خود جمع مي كند تا با كمك آن ها كساني كه داراي زندگي بهتري هستند را از سر راه بر دارد.
ديكتاتور: كسي كه از مردم مي خواهد گاو آن ها بايد همانطور شير بدهد كه گاو او شير مي دهد.
امپرياليست: واژه اي طلايي كه همه دولت ها مي توانند بدون نگراني و به بهانه مبارزه با آن ، فقر، بيماري و عقب ماندگي كشور خود را توجيه و حتي يك پيروزي به حساب آورند.
ماركسيست: كسي كه از افكار فيلسوف آلماني "كارل مارکس" پيروي مي كند. يكبار "ماركس" در مواجه با دیدگاه های مختلف پيروان خود گفته بود: "خوب است حداقل خودم میدانم كه مارکسیست نیستم!".
هندوئيست: كسي كه مي داند چگونه بايد گاو خود را بيشتر از همسرخود دوست بدارد.
۱۳۸۶ آبان ۱۷, پنجشنبه
My Supervisor Dr.Christopher Anand

he is a nice guy... i really like to work form him .. i don't know why but he might not be able to continue teaching in McMaster anymore. there is a comity who judges and rank Professors based on the reviews and comments given by student(mostly undergrads) and it seems that his was not good enough...
his grad student including me, made an on line petition to show our objection toward this decision... nothing is for certain now, and i hope he would stay in McMaster.
here is what i submitted:
filling this petition is the least i can do to show my support for Dr.Anand`s tenure application.
i think the word supervisor is not only about the courses, classes, thesis and grades, it`s about the relation between people, the way you treat others, it`s about moral issues.
before mentioning academic stuff i want add that as a new comer to Canada, having Dr.Anand as my supervisor was one of the most important reasons that made me not to feel so hard dealing with a new foreign environment while being away from family and facing lots of unexpected problems. he is so humble, knowledgeable and respectful man. in each student gathering in our department it makes me feel proud to be Dr.Anand`s student.
Unlike many professors, he doesn't put pressure on his students, but the interesting is that all his student love to do what they are assigned to, and that's because of the friendly relation between students and him. therefor, they do their best.
in the course i took with him(CAS 750), i feel that i really learned something that i can use in practice. he was always ready to answer questions, present new up-to-date references and he specify time to find a better way to help each student in specific at anytime. Another thing i do admire about him is that he is always on-line on Jabber(instant messaging) so he is always there if you need any assistance.
He brought me and few other students (Grad and Undergrad) this opportunity to work for IBM as CAS Fellow in IBM`s CAS (Center for Advance Studying).
it worths mentioning that most of the Universities in Ontario have lots of students and faculty members in IBM CAS ( U of T,U of Waterloo, University of Western Ontario, Queens and York) but not McMaster. he is the one who made this connection between McMaster and IBM, not only by preparing opportunities for students but also by presenting a very good job done by himself and other graduate students( theCoConut Project). i was there at the time our team,leading by Dr.Anand, presented our amazing results which showed a way better performance than the previous job done by IBM employees. I`m sure IBMers now consider McMaster`s Department of Computing and Software in higher position and if other professors from McMaster wants to send student to IBM they definitely have this meritorious preview in their minds.
when i compare the way he treats his student to other supervisor it makes me totally consent with what i had so far during last year, and if i were about to apply to McMaster once again and choose a supervisor, that would be definitely Dr.Anand again.
i believe before deciding about anything the comity must also talk with graduate students who was in contact with him mostly and ask their ideas.
Mehrdad Mozafari
