۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

Conference Imaging Science SIAM 2008

همیشه با دوستان که صحبت می شد می گفتم شرکت کردن توی کنفرانس های مختلف خوبیش اینه که اولا یه سری آدم عشق علمُ می بینی(یه سری آدم که به انشاء کلاسیک علم بهتر است یا ثروت با تمام قوی پایند موندن) دوماً به این بهانه یه قسمت جدید دنیا رو هم می بینی. بالاخره این تئوری تونستم اجرا کنمُ موضوع تزمو برای کنفرانس SIAM Imaging Science 2008 که توی سندیگو کالیفرنیا بود فرستادم. کنفرانس جالبی بود همه کله گنده های ریاضی قاره آمریکا و اروپا دور هم جمع شده بودن. مثل یک مهمونی بود که مهمونهاش همو سال به سال می دیدن. چیزی که برام جالب اومد این بود که همه با عشق کاریُ که یک سال روش زحمت کشیده بودن گذاشته بودن در طبق اخلاص. هیچ کس ایراد بیجا یا مقرضانه نمی گرفت. اونجا بین پروفسورو استادو دانشجو فرقی نبود. کنفرانس سه روز بود و حدود ۲۵۰۰ نفر شرکت کننده داشت. محل کنفرانس یک ریزورت بزرگ بود که ساختمون های متفاوتی داشت. مثل یک باغ پر از گل بود. خلاصه جای دوستان بسی خالی بود. ما هم فرصتو غنیمت دونستیمو در روز زودتر از کنفرانس رفتم سندیگو.
اگه به صورت فلشبک بهش نگاه کنم این طوری بود:
(مکافات رد شدن از مرز آمریکا(حتی با گرین کارت)
- فرودگاه سندیگو، ساعت ۱۱ صبح، هوای عالی


- برداشتن ماشین ازCar Rental


- رفتن بهIn-N-Out فقط توی آمریکا هستش، باورم نمی شد این قدر شلوغ باشه


- ورود به هتل،‌ یه استراحت، حرکت به سوی La Jolla Beach(خونده می شه: لاهویا)


-دیدن اقیانوس آرام برای اولین بار.


-شام بعدشم هتل،


-فرداش Sea World که یک پارک آبی یا به قولی باغ وحش حیونهای آبی،‌ خیلی خوش گذشت. نمایش دولفین و نهنگ قاتل جالبی داشت مخصوصاً وقتی با دومشون روی تماشاچیها آب می ریختن.


-رستوران ایرونی صدف توی Downtown سندیگو.


-شب هم Pacific Beach.


-فرداش کنفرانس شروع می شد. به سر زدمو رجیستر کردم. بعدش سری جیم زدمو رفتم استخر هتل، فکر کنم بعد سه سال بود که استخر سرباز می رفتم.


-لاهویا، قلیون، ـفرداش دیگه راه نداشت رفتم کنفرانس از صبح تا عصر.


-روز بعد هم که ارئه داشتم، خیلی خوب بود،‌ یه احساس خوبه داره وقتی به انگلیسی برای یک جمع صحبت می کنی


-الان هم که توی قطار هستم به سمت لس آنجلس، می رم که یکی از دوستامو ببینم.




لوگو کنفرانس

نمایش نهنگ های قاتل در Sea World


La Jolla Beach

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

گرفتاریٍ پر از بی حوصلگی

این هفته دیگه هفته آخره، دو سال مسترز، به عبارتی پایان دوران تحصیل(البته برای الان) کی از فرداش خبر داره.
این هفته برام خیلی اهمیت داره. از یک طرف درسمو تموم می کنم و از طرف دیگر سرنوشتمُ برای بعد تعیین می کنم. پس فردا مصاحبه نهایی با ماکروسافت دارم. آدم وقتی از ایران خارج می شه تازه می فهمه جامه عمل پوشوندن به آرزوهاش چه قدر راحت تره.
این یه هفته باقی مونده یه آرامش خاصی داره. یه آرامش عذاب دهنده. شاید بشه تشبیهش کرد به آرامش قبل از توفان.
کمبود انگیزه، احساس ورم کردگی کاذب.
ولی با همه اینها هیجان تموم شدن اینا برام شیرینه. دوست دارم بعدا بشینم خودمو از دید یه شخص ثالث نقد کنم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

چریدن برای بقا

وسط این هیرو ویر، کاشف به عمل اومد که جناب مایکروسافت از مصاحبه اول ما راضی بودن برامون مصاحبه دوم ترتیب دادن. بر این شدیم که یه گریزی به دوران پربار لیسانس بزنیم. بعضی موقعا خیلی دلم تنگ می شه برای اون دوران. خیلی دوست داشتم با معلومات الان برمی گشتم به اون روزا. سر کلاس، استادهای دودر، طرز فکر ساده اون موقع،... دوست داشتم اون موقع یکی پیدا می شد راه پیشرو بهتر برام تصویر می کرد.
داشتم می گفتم، درسای اون موقع، برنامه نویسی پیشرفته، برنامه نویسی شیء گرا، سیستم عامل.... کلی شو یادم رفته بود. الان این کاری و که میکنم اسمشو می ذارم چریدن، به عبارتی چریدن برای بقا

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

مشغولیت همه جانبه

وب لاگ کم می نویسم..
وقتم به سختی برای خودم می مونه
تز، گوگل، مایکروسافت..... همه همه...
به ظاهر زیاد هم نیستا ولی مشغولیت ایجاد می کنه . مشغولیت همه جانبه
شروع یه مرحله جدید زندگی هست، تجربه شو ندارم
فقط از این خوشحالم که این خودم هستم که برای خودم تصمیم می گیرم
دلم به یه ماه دیگه خوشه، آمریکا بعد هم خونه، بعدِ دو سال ناقابل

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

Medical Question form


امروز بالاخره رفتم دندودپزشکی برای یک چک آپ کلی. خوشبختانه مشکل خاصی نداشتم. اینو می زارم به حساب ارث خانواده پدری که حداقل توی جنس دندون شانس اوردیم. اول که وارد شدم به این خاطر که دفعه اولی بود که می رفتم اونجا می بایست یه فرم کلی از تاریخچه پزشکی پر می کردم. یک سری سوال بود که نشون می داد آیا فلان مریضی یامشکل و داری یا خیر. منم داشتم با یه اعتماد به نفس مضاعفی همرو نه می زردم و خوشخحال از اینکه وقتی فرم به منشی بر گردونم هیچ اشکالی بهش وارد نخواهد بود. یه دفعه به ذهنم رسید آیا ممکنه روزی بشه که این فرم با ترس و لرز جوری که هزاران مشکل بهش وارد باشه یعنی پر از دزد و مرض پر کنم ؟؟؟ چه احساس بدی خواهد بود!!! چه خوب از این نعمت سلامتی که داره هر از گاهی یاد کنه...
مهرداد در حال تز نوشتن-م.م-

۱۳۸۷ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

Ideology

كمونيست: كسي كه دارايي هاي خود را ميان مردم تقسيم مي كند تا متعاقبا همه دارائي هاي مردم را ميان خود تقسيم كند.

سوسياليست: كسي كه نصف دارائي هاي خود را به همسايه مي دهد به اميد روزي كه همسايه هم نصف دارائي هاي خود را به او بدهد.|

مائوئيست: كسي كه گاوهاي شما را تصاحب مي كند تا براي دوشيدن هر يك از آن ها 300 نفر را به كار بگمارد.

كاپيتاليست: كسي كه گاو خود را مي فروشد و به جايش دو گوساله نرو ماده مي خرد تا در آينده زاد و ولد كنند و سرمايه اش چند برابر شود.

فاشيست: كسي كه گاو شما را تصاحب مي كند تا مجبور شويد شير مورد نياز خود را فقط از او بخريد.

نازيست: كسي كه گاو شما را تصاحب مي كند تا در صورت مطالبه اگر از نژاد او نبوديد، خود شما را هم تيرباران كند.

ليبراليست: كسي كه براي ترويج آزادي بيان و عقيده تا آنجا پيش مي رود كه به پيروزي سوسياليست ها يا كمونيست ها منجر نشود.

پوپوليست: كسي كه مردم فقير را با شعار "زندگي بهتر" به دور خود جمع مي كند تا با كمك آن ها كساني كه داراي زندگي بهتري هستند را از سر راه بر دارد.

ديكتاتور: كسي كه از مردم مي خواهد گاو آن ها بايد همانطور شير بدهد كه گاو او شير مي دهد.

امپرياليست: واژه اي طلايي كه همه دولت ها مي توانند بدون نگراني و به بهانه مبارزه با آن ، فقر، بيماري و عقب ماندگي كشور خود را توجيه و حتي يك پيروزي به حساب آورند.

ماركسيست: كسي كه از افكار فيلسوف آلماني "كارل مارکس" پيروي مي كند. يكبار "ماركس" در مواجه با دیدگاه‌ های مختلف پيروان خود گفته بود: "خوب است حداقل خودم می‌دانم كه مارکسیست نیستم!".

هندوئيست: كسي كه مي داند چگونه بايد گاو خود را بيشتر از همسرخود دوست بدارد.

۱۳۸۶ آبان ۱۷, پنجشنبه

My Supervisor Dr.Christopher Anand


he is a nice guy... i really like to work form him .. i don't know why but he might not be able to continue teaching in McMaster anymore. there is a comity who judges and rank Professors based on the reviews and comments given by student(mostly undergrads) and it seems that his was not good enough...
his grad student including me, made an on line petition to show our objection toward this decision... nothing is for certain now, and i hope he would stay in McMaster.
here is what i submitted:

filling this petition is the least i can do to show my support for Dr.Anand`s tenure application.

i think the word supervisor is not only about the courses, classes, thesis and grades, it`s about the relation between people, the way you treat others, it`s about moral issues.
before mentioning academic stuff i want add that as a new comer to Canada, having Dr.Anand as my supervisor was one of the most important reasons that made me not to feel so hard dealing with a new foreign environment while being away from family and facing lots of unexpected problems. he is so humble, knowledgeable and respectful man. in each student gathering in our department it makes me feel proud to be Dr.Anand`s student.

Unlike many professors, he doesn't put pressure on his students, but the interesting is that all his student love to do what they are assigned to, and that's because of the friendly relation between students and him. therefor, they do their best.

in the course i took with him(CAS 750), i feel that i really learned something that i can use in practice. he was always ready to answer questions, present new up-to-date references and he specify time to find a better way to help each student in specific at anytime. Another thing i do admire about him is that he is always on-line on Jabber(instant messaging) so he is always there if you need any assistance.

He brought me and few other students (Grad and Undergrad) this opportunity to work for IBM as CAS Fellow in IBM`s CAS (Center for Advance Studying).
it worths mentioning that most of the Universities in Ontario have lots of students and faculty members in IBM CAS ( U of T,U of Waterloo, University of Western Ontario, Queens and York) but not McMaster. he is the one who made this connection between McMaster and IBM, not only by preparing opportunities for students but also by presenting a very good job done by himself and other graduate students( theCoConut Project). i was there at the time our team,leading by Dr.Anand, presented our amazing results which showed a way better performance than the previous job done by IBM employees. I`m sure IBMers now consider McMaster`s Department of Computing and Software in higher position and if other professors from McMaster wants to send student to IBM they definitely have this meritorious preview in their minds.

when i compare the way he treats his student to other supervisor it makes me totally consent with what i had so far during last year, and if i were about to apply to McMaster once again and choose a supervisor, that would be definitely Dr.Anand again.

i believe before deciding about anything the comity must also talk with graduate students who was in contact with him mostly and ask their ideas.

Mehrdad Mozafari